![]() |
![]() |
|
|
چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود. برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحتتری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کردهام. در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه قویترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که میتوانستم اینقدر راحتتر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبکتر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقهام که منشیام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقهام احساس میکرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیروم میآورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم. جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، داراییها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم میآورد اما خودشان خوشبختی نمیآورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمیآید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:48 توسط صفری سرای |
|
|
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. .. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های بودند. در دهکده ای دور هم کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت.
چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائم آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند !!! وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میوه های میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند… هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند ! یکی از شاگردان با حیرت پرسید: اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟ شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند! به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند… زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:16 توسط صفری سرای |
|
|
سيصد و 65روز سال عرصه زورآزمايي شب و روز است. گاه براي ماهها روز پشت شب را بر زمين ميزند و گاه شب پيروز اين ميدان ميگردد بعضي وقتها هم كارزارشان نتيجه مساوي پايان مييابد. اما در حد فاصل دو موسم برگريزان و زمستان شب پيروزي مقتدرانهاي را مييابد و از آن به بعد در فرود زوال ميافتد ايرانيها آن گاه و زمان را «يلدا» و يا «چله» مينامند وگراميش ميدارند. در اين بين آذربايجانيها همچنان سنتهاي قديمي خود را نگاه داشتهاند و هر سال چله دوست داشتني با آيين و سنن قديمي خود برپا ميشود. براساس سنتها قديمي اين مردم زمستان از دو چله بزرگ و كوچك تشكيل شده است چله بزرگ 40 روز دوام ميآورد و در 10 بهمن ماه به اتمام ميرسد و چله كوچك 20 روز عمر ميكند. روزي چله بزرگ به چله كوچك ميگويد: من سرما را آوردم، مردم را مجبور به پوشيدن لباسهاي گرم و برپای كرسي و بخاري كردم تو چه كار خواهي كرد چله كوچك پاسخ ميدهد تو اين همه كار كردهاي پس ببين من چه خواهم كرد. چله بزرگ ميگويد: تو هيچ كاري نميتواني بكني چرا كه «دالين يازدي عمرون آزي» (پشت سرت بهار است و عمرت كوتاه) از قديمالايام با آمدن اين شب دوست داشتني شبنشيني ويژه آن هم همراه با خوراكيها، ميوهها و شببیداریهاي مخصوصش در تمامي خانهها بر پا ميگردد. هندوانه شب چله «چيله قارپوزي» اصليترين ميوه درازترين شب سال است. در قديم خربزه نيز چنين جايگاهي داشته است، اما امروزه مصرف هندوانه شب چله مرسومتر ميباشد. ماجراي هندوانه خوردني اين شب ماجراهايي شنيدني داشته است: هندوانههاي شيرين و خوشمزه و آبدار و ... هر چه باشد خاطرهاش شيرينتر از هر شيره و عسلي است و تا سالها روح را مينوازد و گل لبخند در صورت مينشاند. انار، به، باقلا، لبو، تخمه، نخود، كشمش، مالاخ، سبزه، سنجد، پشمك، گردو، بادام از ديگر خوراكيهاي ويژه اين شباند. بساط چاي و هم كرده پونه نيز بايد مهيا باشد چرا كه مردم اين خطه ميگويند: «چيله قارپوزي، دمنه يارپوزي» (هندوانه شب چله، پونه را نيز دم كن) فرستادن « چيله پايي»، از ديگر رسمهاي مردم آذربايجان به مناسبت اين شب ميباشد. اين هديه مخصوص عروسخانمهاست كه قبل از رفتن به خانه شوهر از سوي خانواده داماد برده ميشود و بعد از آن اين وظيفه خانواده پدر عروس است كه چيلهپايي بفرستد و شايد اين رسم تا ساليان متمادي ادامه ياد چيلهپايي علاوه بر هندوانه و ساير تنقلات و ميوههاي فصل شامل هديه ارزشمندي همچو طلا و لباس زمستاني و پارچه لباس و كفش و .. . نيز ميشود آراستن اين هدايا با ذوق و هنر ويژهاي انجام ميگيرد و در شهرهاي مختلفي چون تبريز و ارومیه هنرمندان گلفروش در آراستن ميوههاي چيلهپايي مهارت خاصي را دارند. با آوردن اولين چيلهپايي براي عروس جوان از سوي خانواده دامات جشن مختصري نيز گرفته ميشود و از در و همسايه و فاميل براي تماشاي چيلهپايي دعوت ميشود. اين شب، شب مهربانيها، كنار هم بودنها، ميهمانيها، بگو و بخندها، قصهها و متلها و قبلها و تاپاجاها، شعرها و باياتيها براي مردمان سرزمين برف و سرما، آذربايجان است. سنتهاي ملي ما ايرانيان بسيار وزين و نكو اما جز در مواردي خاص از كنج خانهها بيرون نيامدهاند و هيچ گونه سازماندهي نيافتهاند. چه زيبا بود ما هم مثل كشورهاي مسيحي، جشن شب چلهمان را همچو كريسمس مسيحي به جهانيان معرفي می نموديم. در شهرهاي مختلف، اين شب را در ميادين بزرگ به طور دستهجمعي گرامي ميداشتيم و دنيا را به خوردن يك قاچ هندوانه و خربزه شيرين ايراني «شب يلدا» دعوت مينموديم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:36 توسط صفری سرای |
|
|
امروز هم احساس تنهایی میکنم. تنهای تنها درسرزمینی ناآشنا ٬ میان حقایقی که از آن گریزانم. دراین هنگام به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم رابرایش بازگو کنم ٬ اما وقتی که از همه کس و همه چیز ناامید می شوم ٬ به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دوراز چشم دیگران اشک می ریزم. اشکهایی که بیان کننده دردهای درونی ام هستند و درمیان اشکهایم تورا صدا میزنم و میخواهمت ولی تونیستی عزیزم و فقط یاد توست که به من آرامش میده بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم باور کن. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:37 توسط صفری سرای |
|
|
تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:40 توسط صفری سرای |
|
|
اکنون که برایت می نویسم قلب سردم را همراه کاروان عشق به سویت روان میکنم تا تو گل معطر که عشق از دلت لبریز است همواره شاداب و پیروز باشی اکنون قلب پژمرده ام را میشکافم و قطره خونی را که از اعماق قلب سردم جاری می شود به عنوان سلام برایت تنها گل تنهاییم می فرستم . عزیزم نمیدونم چطور قلبمو تقدیم عشق زیبایت کنم . عزیزدلم زندگی دریای پرتلاطمی است که موجهای آن ما را به هر سویی پرتاب میکند . زندگی عشقی است که ما در آن گم میشویم و روزی خود را پیدا میکنیم که دیگر دیر شده و ما مانند ماهی که موجهای دریا آن را به خشکی پرتاب میکند و ماهی بر اثر بی آبی جان میدهد و میمیرد یا مانند گلی پژمرده و پرپر شده میشویم زندگی دوران و گذرانی است بر دلهای عاشق . زندگی را به خاطر عشق پاکت به خاطر خنده های زیبایت به خاطر وجودت در کنارم دوست دارم ولی افسوس که درمانده عشق تو شدم و عشق تو تمام ذهن و وجودم را در بر گرفت . فاصله بین من و تو خیلی زیاده مثل زمین و آسمون ولی دوست داشتم دلامون مثل دو تا آهنربا همیشه به هم چسبیده بود و تا ما رو از هم جدا میکردند دوباره یه کششی ما رو به سوی همدیگه می کشوند و به همدیگه می چسبیدیم و از هم جدا نمیشدیم . کسی که لحظات خوش و زیبای زندگی خودشو با عشق تو رنگین میکنه منم ٬ منی که عاشقانه به عشق تو زندگی میکنم . کاش درکم می کردی و هرگز پرپرم نمیکردی . تو با رفتنت منو پرپر کردی پرپر شدن به خاطر تو ٬ به خاطر تمام خنده های تو ٬ به خاطر تمام خنده هایی که از صورت زیبای تو گرفتم هیچوقت خنده هات یادم نمیره ٬ یه آرامش روحی و ذهنی بود برام ٬ نمی خواستم هیچوقت از دستت بدم ٬ نمی خواستم هیچوقت تنهام بذاری ٬ نمی خواستم باور کنم که رفتی و تنهام گذاشتی ٬ دوست داشتم همیشه پیشم باشی و در کنارم باشی و مال خود خودم باشی ولی روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم می بینم واقعا ُ از پیشم رفتی ٬ رفتی واسه همیشه ولی عزیزم هیچوقت فراموشت نمیکنم و همیشه در زندگیم بهترین و قشنگترین دعاها رو پشت سرت نثارت میکنم فقط به خاطر عشق تو ٬ به خاطر خنده های زیبای تو می گویم تا همیشه دوستت دارم ٬ تا وقتی که نفس میکشم حتی در آخرین نفسم میگویم : ای پرستوی کوچک و زیبای من عاشقانه می پرستمت از چشم انتظارم مثل همیشه باز قلبم تو را فریاد میزند ولی جوابی نمیشنود مثل همیشه به امید دیدنت نشستم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:30 توسط صفری سرای |
|
|
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روز های سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود . يكي مال من و يكي مال خـــــــــدا. جلوتر میرفتم و روز های سپری شده عمرم را می ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد، زیبایی ها لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها ،... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط يـك جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت تر ين روز های زندگی ام بو دند. روز هایی همراه با تلخی ها ، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم :"روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمیگذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم .چگونه ،چگونه در این سخت تر ين روز های زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و درد مندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟" خــــداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت :" فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا که در آن روز های سخت می بینی ، جای پای من است ،که تو را به دوش کشیده بودم !.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:40 توسط صفری سرای |
|
|
بازم هم امشب... و من در این تاریکی در این سیاهی با چشمانم به دنبال نقطه ای به رنگ دیگر حتی خاکستری همچنان میگردیم تا در نهایت به انچه دلم ارزو میکند برسیم. انچه مرا عذاب میدهد گنگ و مبهم بودن این واژه هاست..دست من نیست در وجودم در ذرات بند بند اعضای بدنم احساس سقوط میکنم..انگار بر روی بلندترین نقطه ی این جهان ایستادم درست جایی که من برای اولین بارتورا دیدم. در سراشیبی این افکار با بریدگی قلبم میخواهم حس کنم که تنها نیستم تا مجبور به خفه کردن بغض های زجه الودم در بالش ابی رنگم نشوم..طفلکی تار و پود بالشم چقدر در دریاچه ی اشکهای شور من شستشو و در اخر همانطور خیس و درهم شده مرا به خوابی سرد و ملتمس میبرند..خوابی که بیداری اش هنوز با ترس و حس ناامنی همیشگی همراه ست که کاش من هم برای ارامش دوستی بودم ابدی ..در وصف حال و روزم خنده ام میگیرد بی شبیه نیستم به عروسکی پارچه ای بی فرم وشکل و منتظر برای فراموش شدن به محض ورود عروسکی مدرن و زیباتر..درست یا غلط هیپوتالاموس مغز من از رنگ خاکستری خسته شده و انگار از صبح تاشب در گوشم نق میزند و میخواهد رنگ دلم شود ابی اسمانی.. اخه حسوده..دلم واسش میسوزه اره دلم واسه خودمم میسوزه..میبینی دارم دور خودم با این کلمات پیچ لا پیچ میچرخم و در هر دور این گره رو کورتر میکنم...چرخ و فلک زندگی من هم داره کم کم از کار میفته و میخواد یه مدتی تعطیل شه..دیگه نمیدونم چی بریزم از دلم بیرون تا ارومم کنه..دیگه واژه هارو کم میارم..دیگه خستم..تو " هم که در اسمان هفتم به استقبال هفتمین پادشاه خوابها رفته ای..همه ارامش دنیا مال تو..هدیه به چشمانت..کاش خدا هم به من هدیه ای میداد. هدیه ام ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:9 توسط صفری سرای |
|
|
هر کسی دوتاست . و خدا یکی بود . برای آنان که مفهوم پرواز را نمی دانند، هر چه قدر اوج بگیری کوچک تر به نظر میرسی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:54 توسط صفری سرای |
|
|
یکی از غنی ترین جشنهای ایران باستان عید نوروز میباشد. عید نوروز جشنی است که هم پیشواز وبدرقه کننده دارد. پیشوازکننده ی ان جشنی به نام جشن سوری است و بدرقه کننده ی ان جشنی به نام سیزده بدر است. که هر کدام از این جشنها از جشن شب یلدا مفصل تر است.جشن نوروز مانند جشنهای دیگر دارای رسم و رسوماتی است، که فقط برخی از انها بر جای مانده و برخی دیگر در پاره ی از گذر زمان از بین رفته است. از رسومات به جا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است. حاجی فيروزها با چهره سياه کرده، دايره و دنبکی به دست می گيرند، به خيابان می آيند و به رقص و شيرينکاری و خواندن اشعاری با ريتم و آهنگ رقص می پردازند: حاجی فيروزه، سالی يه روزه، همه می دونن، منم می دونم، عيد نوروزه. ارباب خودم سلام عليکم، ارباب خودم سر تو بالا کن، ارباب خودم منو نيگا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن.ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی خندی؟ بشکن بشکنه بشکن، من نمی شکنم بشکن، اينجا بشکنم يار گله داره، اونجا بشکنم يار گله داره! اين سياه بيچاره چقد حوصله داره. خانه تکانی از دیگر رسومات است.چنان زوايای خانه را می روبند که اگر تا يک سال ديگر هم آن زوايا از چشم خانم خانه پنهان بماند يا فرصت پاکيزه سازی آنها به دست نيايد، قابل تحمل باشد. سبزی کاری مورد بعدی ان است که البته ان هم دارد بر می افتد. دوستان هر کس در خانه ی خود یک دانه سبزه برای خود بکارد بد نیست. مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف هائی زيبا می ريزند و خيس می دهند تا آهسته آهسته برويد و برای سفره نوروزی آماده گردد. يک هفته پيش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت تبريک ها فرا می رسد. فرستادن کارت تبريک برای همه دوستان و آشنايان يک کار مرسوم است. اقوام و دوستانی که در ديگر کشورها يا شهرها زندگی می کنند، جای خود دارند. آماده کردن سفره نوروزی، خريد ميوه و شيرينی و آجيل ، آماده شدن برای تحويل سال، دعای تحويل سال، ديد و بازديد عيد، عيدی دادن و عيدی گرفتن همه در طول روزهای عيد انجام می شود. سفر کردن هم یکی از رسومات است. دعا خوانی قبل از تحویل سال هم همین گونه بوده. تا همين سی چهل سال پيش در برخی نواحی ايران، نوروزی خوانی مرسوم بوده است. در گيلان و مازندران و آذربايجان، از حدود يک ماه پيش از فرارسيدن نوروز، کسانی در روستاها راه می افتادند و اشعاری در باره نوروز می خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شيعيان با مضامين مذهبی آميخته بود و ترجيع بند آن چنين بود: باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهيد بر دوستان، ... اين پيک های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول يا کالا می گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می کردند. تا چهل پنجاه سال پيش به راه انداختن « مير نوروزی » نيز يکی از آئين های رايج بوده است. داستان مير نوروزی اين است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروايی شهر را که به طور معمول در دست حکام است، خلاف آمد عادت به فردی از پائين ترين قشرهای اجتماعی می سپردند و او نيز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می کرد و فرمان های شداد و غلاظ عليه ثروتمندان و قدرتمندان می داد. آنها نيز در اين پنج روز حکم او را کم و بيش مطاع می دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می پرداختند. پس از آن پنج روز نيز مير نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هيچ کس از او بازخواست نمی کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنين و چنان کرده است. حافظ در اين بيت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت مير نوروزی اشاره دارد: سخن در پرده می گويم چو گل از غنچه بيرون آی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:35 توسط صفری سرای |
|
|
هر زمان که دختر های جوانی را سر چهار راههای شهرمون می دیدم گدایی می کنند و جلوی ماشینها، پرسه می زنن ، خیلی ناراحت می شدم. البته ظاهر امر نشون میداد کار اونا فقط گدائیه. حتی یکبار از دختر جوانی که کنار ماشین ما اومده بود پرسیدم چرا گدایی میکنی و کار نمی کنی، جواب داد : پدرم مجبورم میکنه که گدایی کنم. باور نکردم و فکر کردم شاید اینکار راحت ترین راه براشون باشه .حتی شبهایی ازبیرون به خونه بر می گشتیم توی سرمای زمستان اونا رو میدیدم تکدی گری می کنند یا دختران جوانی که در تاریکی شب منتظر اتومبیلهای رهگذران بودند این صحنه ها خیلی ناراحتم می کرد. اینکه چرا باید این راه رو انتخاب کنند.تا اینکه یک شب اتفاقی افتاد که خود شاهد ماجرایی به همین شکل بودم. نیمه های شب خواب به چشمانم نمی آمد. صداهایی از حیاط می آمد. از پنجره بیرون رو نگاه کردیم ،صداهایی مثل بارش تگرگ، ولی ماه تو آسمون می درخشید. غبار قسمتی از آسمون رو گرفته بود. متوجه نور قرمز رنگی شدیم ،سقف همسایه داشت آتیش می گرفت و تکه ها سقف داخل خونه ما ریخته می شد و صدای فریاد همسایه ها به گوش می رسید. به طرف کوچه دویدیم. و قبل از اینکه درختان ما را آتش ببلعه ، خاموش شد. جریان از این قرار بود که مستأجر همسایه بغلی ، معتاد بود و بخاطر اختلاف با همسرش، با داشتن چهار فرزند، با لجبازی، وسایل خانه را سوزانده بودو آتش به تمام خانه سرایت کرده بود. دختراش را مجبور به گدایی می کرد. دخترهایی کم سن و همسرش که کارگری می کرد. و پسرانی که دنباله روی راه پدر بودند و کارشون فروش مواد بود. افسوس خوردم به خاطر دخترهای کوچیک و پسرهاش که شاید 16سالشون هم نیست و به خاطر حماقت پدرشون همه چیز رو از دست داده بودن. واقعا من تاسف خوردم به پدران ومادرانی که با زندگیشان چنین میکنن |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:27 توسط صفری سرای |
|
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:51 توسط صفری سرای |
|
|
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است: ١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـتوجه آ نانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:20 توسط صفری سرای |
|
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي( ليلي )هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:12 توسط صفری سرای |
|
|
سال هاي سال بود که دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم ! کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:47 توسط صفری سرای |
|
|
بالهایم را پشت سرم جا می گذارم تا دیگر سعی نکنم فرشته کسی باشم . . . هیچ وقت و هرگز ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:32 توسط صفری سرای |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر روزي به دري رسيدي و ديدي روش يك قفل بزرگـه نتـرس و نـا اميد نشو ، چون اگـر قـرار بود در بـاز نشه حتماً جاش ديـوار مي گذاشتن!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|